به من صبر عطا کن تا بتوانم
انتظار نعمتهایت را بکشم
خدایا به من عشق نازل کن تا بتوانم
به بندهایت عشق بورزم
خدایا به چشمانم اشک فراوان هدیه کن
تا بتوانم برای جلب رضایت تو
شب ها را تا صبح گریه کنم
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است
تو اگر مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست
دنبال دل افتاده ام ...............
این دل وامونده هر جا که میخواد منو می بره .
خوش به حال اونایی که صاحبدلن.
خودشون برای دلشون تعیین تکلیف میکنن ،
که کجا برن و کجا نرن ،
ولی من
اختیارمو دادم دست دل ،
اونم هر بلایی که میخواد سر من میاره.
خیلی دوست دارم که افسار دلمو دستم بگیرم
و نگذارم هرجا که خواست بره .
باید به دلم آدرس اون جاهایی که به عشق الهی ختم میشه رو بدم
تا اینقدر
هرز نچرخه.
فقط باید دنبال یه دل بیافتم که انتهاش برسه به خدا.
( یا حق )
یارب
فریاد میزنم تورا
فریادی از عمق وجود
باشد که فریادم رسد به آسمانها
میدانم که فریاد مرا بین اینهمه فریاد میشنوی
خودت گفتی : بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را .
( یا حق )
سال نو آغاز شد!
لحظه ای تفکر
و اندکی درنگ
لازم است...
سال قبل را چگونه گذراندیم...
لحظه لحظه های عمرمان چگونه گذشت...؟
خوش به حال آنکس که از لحظه های سپری شده ی زندگیش
راضی باشد!
اما هرگز برای شروعی دوباره دیر نیست...
یک تصمیم کوچک اما بزرگ!
یک همت عمیق برای بهتر بودن!
یک اراده ی خالص پس از پشیمانی!
و در نهایت یک توکل زیبا
به خالق یکتا...
می توان دوباره عاشق شد!
می توان دوباره آغاز کرد!
با او که باشی...
همه چیز ممکن است...
"در پناه حق"
یا لطیف...
ایستاده ام که تنها تــو
تماشایم کنی...
نزدیکتر از همه...
جایی میانِ بارانی چشم هایم...
جایی میان تنهایی دست هایم...
میان بی پناهی شانه هایم...
قصه تـــو
قصه همان کسی است...
که همیشه هست...
حتی وقتی که همه می روند...
حتی وقتی که هیچ نگاهی مراقبِ آدم نیست
نازنین من!
زندگی آن نیست که تو میپنداریش
زندگی آن لحظه ایست
که دل من ابری میشود
وچشمان من
به شفق می نشینند
زندگی آن لحظه ایست
که تو
مرا نگاه میکنی
ومن معنا میشوم
سکوت میکنم
ولبریز از صدای تو میشوم
زندگی آن لحظه ایست
که تو
می خندی
من تهی از دلیل میشوم
وهمه تو می شوم
گناه اگر نباشد، می خواهم کمی دوستتان داشته باشم
کمی دلتنگ شما باشم
کمی پرت شما شود حواس
نشنیده بگیرید از من
بدون گناهی کوچک
هیچ نمی شود زندگانی کرد
البته اگر بیاید
شاید
عاشقتان هم شوم کم کم
و برایتان شعرهای بزرگ هم ببافم
من که ادمی مختصرم
بی تعارف گناهی کم
عاشقتان نمی توانم بمانم
صلاح اگر می دانید
پیر که شدم
سپید شما باشد موهایم
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم
بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی
نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی
اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی
صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم
اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست
اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم
اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

