یا لطیف...
ایستاده ام که تنها تــو
تماشایم کنی...
نزدیکتر از همه...
جایی میانِ بارانی چشم هایم...
جایی میان تنهایی دست هایم...
میان بی پناهی شانه هایم...
قصه تـــو
قصه همان کسی است...
که همیشه هست...
حتی وقتی که همه می روند...
حتی وقتی که هیچ نگاهی مراقبِ آدم نیست
نازنین من!
زندگی آن نیست که تو میپنداریش
زندگی آن لحظه ایست
که دل من ابری میشود
وچشمان من
به شفق می نشینند
زندگی آن لحظه ایست
که تو
مرا نگاه میکنی
ومن معنا میشوم
سکوت میکنم
ولبریز از صدای تو میشوم
زندگی آن لحظه ایست
که تو
می خندی
من تهی از دلیل میشوم
وهمه تو می شوم
گناه اگر نباشد، می خواهم کمی دوستتان داشته باشم
کمی دلتنگ شما باشم
کمی پرت شما شود حواس
نشنیده بگیرید از من
بدون گناهی کوچک
هیچ نمی شود زندگانی کرد
البته اگر بیاید
شاید
عاشقتان هم شوم کم کم
و برایتان شعرهای بزرگ هم ببافم
من که ادمی مختصرم
بی تعارف گناهی کم
عاشقتان نمی توانم بمانم
صلاح اگر می دانید
پیر که شدم
سپید شما باشد موهایم
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم
بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی
نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی
اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی
صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم
اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم
اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست
اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم
اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
رهایم کردی و رهایت نکردم.
گفتم حرف دل یکی است ...
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی
کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم
وصدای تو را شنیدم ..
دلم روشن بود که یک روز ...
از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی
حالا هم
از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم
فقط کمی نگران می شوم...
می ترسم روزی در آینه
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی
تنها از همین میترسم
به امید دیداری دوباره.......................
دستی که زخم می زند
نا پیداست
اما زخم
عریان تر از طلوع آینه در روز است
شاید که تن به تیغ دوست سپردن
راهی به سوی تست
دوستی دیگر
دستی دیگر
زخمی دیگر ...
مطمئن باش و برو
ضربهات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تکههای دل خود را آرام سر هم بند زنم

