نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد
بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

می خواستم که در دل شبها ستاره ای
چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

می خواستم که وقت هماغوش او شدن
حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

می خواستم دریچه ی پژواک خنده اش
یا آینه مقابل آهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم
بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

می خواستم که حادثه باشم برای او
شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

می خواستم به شیوه ی ایثار و معجزه
قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif

گفتم به خود همیشه ی او می شوم ولی
حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد

2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif2namwy8.gif








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

شعر زیبای کوچه با صدای فریدون مشیری - دانلود کنید

نظر فراموش نشه لطفا

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم

نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

 


 

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر !

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر !
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

 

اما خیال بود . . .
                

          ای وای مادرم !

                                     ( استاد شهریار ) 








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

 یک بار در خواب خورشید سوزان عشق خویش را دیدم با گیسوانی زیبا، با بوته ای سبز و میخکی در دست با

لبان شیرین وسخنان تلخ با ترانه هایی غم انگیز و نغمه هایی اندوهگین دیریست رویاهایم رنگ باخته و محو

 شده اند رویای دوست داشتنی من یکسره پنهان شده است! تنها آتشی سوزان برایم مانده که آن را در اشعاری

 نغز ریخته ام تنها تو ماندی. ای سرود یتیم! اکنون تو نیز دور شو! و در پی آن رویایی باش که دیریست از

 نظرم محو شده آنگاه که او رایافتی ، سلام مرا به او برسان سلامی روشن از من به آن سایه ی بی وفا








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

         من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه


من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر


           نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه


تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه


      من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه


آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی


  مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه


    من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی


    زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟


     می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه


رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن


  قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه


       شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه


  حق با تو،تو راست می گی غمت همیشه پیشمه


 دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو پاک می کنن


    یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه


  تو می ری و اسم من واز رودلت خط می زنی


     اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه


   چشمای روشنت یه کم کاش هوای من رو داشت


         تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

452531hwrxobtzx9.gif   

تکیه به شونه هام نکن...

من از تو افتاده ترم....

ما که به هم نمیرسیم...

بسه دیگه! بذار برم.....

کی گفته بود به جرم عشق؟ یه عمری پرپرت کنم...

یه گوشه ای کنج قفس... چادر غم سرت کنم....

من نه قلندر میشمو.... نه قهرمان قصه ها

نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها

من عاشقم...

همینو بس!

غصه نداره...بی کسیم!

قشنگیه قسمت ماست!

 که ما به هم نمیرسیم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره ، زوری خودت رو جا نکن


آدمکای شهر ما بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا می زارن


تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دو رنگیه


دلخوشی های الکی ، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد تو یک نگاه دزدکی


آدمکای شب زده قلبا رو ویرون می کنن
دل ستاره ی منو ، از زندگی خون می کنن


ستاره ها لحظه ها رو با تنهایی رنگ می زنن
به بخت هر ستاره ای ، آدمکا چنگ می زنن


عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون می کنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون می کنن


مردم سر تا پا کلک ، رفیق جیب هم می شن
دروغه که تا آخرش ، همدل و هم قسم می شن


رو دنده حسادتا زندگی رو می گذرونن
عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن


قصه روزگار اینه ، به هیچ کسی وفا نکن
روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

manzare.jpg








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

من خدا را دیدم


شبی از شبها بود
 
ماه پیدا بود

غصه ی روز گذشته

در دلم غوغا بود

یکنفر گفت مرا

که خدا دوست ندارد تو را!

که اگر داشت تو هم میدیدی

وای خدایا!تو چرا دوست نداری مرا؟!

گریه کردم و با آب دو چشم

یک وضو بستاندم

و نمازم خواندم

و سخن ها گفتم

و خدا ساکت بود

و تماشا می کرد

"راست می گفت خدایا

تو چرا دوست نداری مرا؟"

گریه کردم خوابم برد

و خدا را دیدم

که تماشا می کرد

بار اول بود که من می دیدم

و چه زیبا بود

چشم ها می دیدند

اما کاش سخن می گفتم

که می گفتم:این همه زیبایی

وای خدایا من چرا نابینا؟

هیچ نگفتم اما

او شنید

سلام  خدمت شما دوست عزیز
جسارتا ادامه مطلب رو گذاشتم
برای بعد راستش زیاد بود گفتم
حوصله میخواد کسی به خودش زحمت بده و همشو بخونه








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

گفت : صد بار اگر توبه شکستی باز آ

گفتم : میشه یه ارفاق بکنی ؟

گفت : چه ارفاقی؟

گفتم : آخه شد صد و یک بار !

گفت : بیا..

گفتم : با چه رویی ؟

گفت : تو فقط بیا . من می بخشم

گفتم : آخه رمقی برام نمونده . گناه ضعیفم کرده .

 نمی تونم بپرم ...

گفت: درمانت پیش خودمه .. تو فقط بیا

گفتم : آخه آخرین بار همین دیروز بود .

 من رو با مهربونیت بد عادت کردی

گفت: دیدی بازم داری بهونه می تراشی!

به تومهربونی کردن هم نیومده؟

اگه مهربونی نمی کردم که................

گفتم : برام سخته به سمتت برگردم .. سخته .

گفت:این منم که  هر روز دارم میام در قلبت رو میزنم

اما تو در رو باز نمی کنی !

گفتم : جز شرمندگی هیچ چیزی ندارم ..

گفت: همین خیلی برای من با ارزشه ...

این که خودت بدونی چی کاره ای ..

گفتم : این بار کمکم کن تا برای همیشه پیشت بمونم

گفت : باشه مثل همیشه کمکت می کنم

 اما انگار کمک های شیطان را بیشتر دوست داری!

گفتم : ................................

گفت : هیچ نگو .. فقط بیا.......بیا....................







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

 زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 انتظار و هوس و دیدن ونادیدن نیست

 زندگی چون گل سرخیست

 پر از خوار و پر از عطرو پراز برگ لطیف

 یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خوار

 همه همسایه دیوار به دیوار همند

 "دکتر شریعتی "








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

شبی در محفلی ذکر علی بود

شنیدم عارفی فرزانه فرمود

اگر آتش به زیر پوست داری

نسوزی گر علی را دوست داری

خورشید شکفته در غدیر است علی

باران بهار در کویر است علی

بر مسند عاشقی شهی بی همتاست

بر ملک محمدی امیر است علی




کلمات کلیدی :شبی محفلی علی و کلمات کلیدی :خورشیدشکفته در غدیر است و کلمات کلیدی :باران بهار در کویر است علی و کلمات کلیدی :بر ملک محمد امیر است علی



 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

     فارغ از هر دو جهانم به گل روى على(ع)

       از خم دوست جوانم به خم موى على‏

       طى کنم عرصه ملک و ملکوت از پى دوست

‏        یاد آرم به خرابات چو ابروى على(ع)


خجسته عید سعید غدیر خم، عید امامت و ولایت، بر دل

 دادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت مبارک و

تهنیت باد.


 







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام!...

 

 اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم..

 

 دل هایی را شکسته ام !!!..

 

 که صدای شکسته شدنشان را و پژواکش را در خودم دائما , به وضوح می شنوم

 

 چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام!!!...

 

 که تصویرشان را مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم.

 

 و دردهایی را درمان نبوده ام!!!..

 

 که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم.

 

 و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که :

 

  انسان ، جائز الخطاست ....








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧

الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار

سلام و عرض ادب

اولا پیشاپیش عید غدیر رو به همه تبریک عرض میکنم

دوما جا داره از دوستانی که محبت کردن و به سیاهه های حقیر نظر

دادن یه تشکر ویژه کنم

شب همگی خوش ایام به کام







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧


ای کاش ...

میدانستیم که وجود ما در این دنیای فانی به چه منظور خلق شده.

میدانستیم که آیا تونستیم برای خود و دیگران مفید باشیم.

میدانستیم که انتهای این جاده آخرش رفتنه اما چه رفتنی ؟

میدانستیم که دلی را شکستن هنر نیست تا بخواهیم حرف خودمان را ثابت کنیم ، بلکه دلی را بدست بیاریم و دیدن نیمه خالی لیوان را چشم پوشی کنیم.

میدانستیم که تا زمانی که دوستانمان در کنار ما هستن بایدمحبت کردنه زمانی که در غیبت آنها احساس ندامت و شرمندگی کنیم.

میدانستیم که برای دوست داشتن و عشق ورزیدن هیچ وقت دیر نیست.

میدانستیم که یاد گرفتن و پند گرفتن از دیگران نیازی به سن و تحصیلات و موقعیت شغلی ندارد.

میدانستیم که تا به امروز دنبال الگو بودیم یا تونستیم در مواقعی هم الگو باشیم.

میدانستیم که از صحبتهای ادبی- فلسفه ای- عرفانی-..... دوستانمان تونستیم مطالبی را جدا کنیم تا بدرد ما بخوره تا بتونیم زندگی شخصی و جمعی را شاد کنیم.

میدانستیم که محبت - محبت -محبت- هیچ مرز و بومی نداره تا زمانی که خوده ما نخواهیم حصاری را برای آن تعریف کنیم.








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

خدایا !

ناپاکم و گناه آلود ،

اما می دانم

اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی

قلب من چون برف ، سپید و پاک خواهد شد .

و آنگاه به حضور پرنورت

راه خواهم یافت .

 







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

زمن راز خویش ار نداری نگاه

                                             نگه داشتن رازت از من مخواه

                                     24.gif24.gif24.gif

بدی هم چو آتش بود در نهان

                                             که  پیدا کند خویشتن  ناگهان

                                     24.gif24.gif24.gif

بد اندر دل ار چند  پنهان  بود

                                              ز  پیشانی  مرد  تابان  بود







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

تو باعث شدی یه چیزی رو بفهمم. بفهمم عشق یعنی چی ... بفهمم

 

دل کجاست ... بفهمم وقتی  کسی عاشق میشه چه حالی داره ...

 

بفهمم درد عشق چیه ... حالا می دونم ... میدونم عشق یعنی

 

تشنگی . عشق یعنی نیاز. عشق یعنی التماس. عشق یعنی آرزو.

 

عشق یعنی خواستن وتلاش برای بدست آوردن .عشق یعنی دویدن

 

 با شورو رسیدن با مستی




کلمات کلیدی :عشق و کلمات کلیدی :مستی و کلمات کلیدی :التماس و کلمات کلیدی :تشنگی



 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

2s1lp53.jpg








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

نامۀ بی جواب (مریم حیدرزاده)

سلام
بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون بهونه همیشگی

فدایه مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت
برای مهربونیات ، نوازشات ، بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته ؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته ؟

من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت می میره

روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی؟
بیشتر از این منو نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت منو گم می کنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفت تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشکنی

اگه واست زهمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدایه مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مکررم ماله هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که باره اوله میره مدرسه

تو از خودت برام بگ بدونه من خوش میگذره؟
دلت مخواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره ؟

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

یادت میاد گریه هامو ریختم کناره پنجره؟
داد کشیدم ترو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کناره در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می کنی
فانوسه آرزوهامونو داری خاموش می کنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست

عکسایه نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
 
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچوقت نگیر؟

حرف من و به دل نگیر همش ماله غریبیه
تو رفتی من غریب شدم چه دنیایه عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟

دلم واست شور میزنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره
مریم همون کسی که بیشتر از همه دوست داره
 







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

 

 







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

چشمانم را باز می کنم

صدای خروسی را میشنوم که با فریاد خود ندای صبح آمد را سر می دهد

در آن دور دست خورشید به آرامی از پشت کوه هویدا می شود

و شب به احترام عظمت نورش به فراموشی سپرده می شود

بوی سبزه تمام فضا را عطر آگین کرده است

صدای آب را دوست دارم

به کنار چشمه می روم طنین آبشار گوشهایم را نوازش می دهد

قدری آب می نوشم

چه گوارا!

چه سرد!

my deram

همچنان غرق در لذت و خوشی بودم و با احساساتم سر می کردم

که ناگهان!

ناگهان صدایی زنگ مانند در گوشم خش خش می کرد

انگار می خواست من را از درون رویاهایم به بیرون بکشد

آری این صدای زنگ ساعت بود

که همچون بوق مرگ آوری به رویاهایم فرمان ایست می داد

بار دیگر چشمانم را باز می کنم

اما این بار...

این بار به جای ندای صبح آمد صدای بوق ماشین هاست

جای کوه برج است و جای خورشید ابر

هرچه عمیق تر تنفس می کنم و بو می کشم نشانی از عطر سبزه در فضا نمی یابم

تنها غبار است و دود

به دنبال چشمه نیز رفتم

ولی...

ولی جوبی پر از کثافت را جای آن یافتم

آری

دگر باره به پایان آمد این رویا

شروع شد زندگی نیستی

شروع شد رنج و بی حسی...!








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

تو که نیستی که ببینی منو این دل شکسته

                                تک تنها توی غربت به امید تو نشسته

تو که نیستی که ببینی من و این دستای خسته

                                   یه ورق کاغذ خالی باید احساس شکسته

تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمگین

                                      یه سکوت سرد وحشی توی لحظه های غمگین

تو که نیستی ببینی منو این دیوار های سنگی

                                     فاصله بین منو توست کاش بگی بر می گردی

تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم

                                       تو تموم بی کسیام دارم از تو مینویسم

تو کی نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن

                                          واسه نبودن  تو همشون معنی دردن

 








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

 

همدم غروب
 
دور میشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب

آرومتر از پرواز یه شبنم زیر آفتاب

آروم مثل نسیمی که میگذره از چمن

میگذرم از کنارت همدم محبوب من

دور میشم از پیش توآهسته اما خسته

حالا که بوسه خواب روی چشات نشسته

حالا میرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد

دست پر از تمنات دست منو رها کرد

سیاه ترین خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعی ای همصدای خوبم

منو به سایه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم

آروم میرم مبادا رفتنمو ببینی

با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی

دیگه وقتی نمونده تو دل این شب تار

میسپارمت به خاطر برای آخرین بار

سیاه ترین خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعی ای همصدای خوبم

منو به سایه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم







نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

اگر روزی ز عرشت به زمین آیی و برای تکه نانی دستت را سوی نامردان دراز کنی

زمین و آسمان را کفر می گویی ، نمی گویی ؟

شبی مست می گذشتم از کنار کوچه ای ، تا چشم مستم خیره شد به پنجره ای ، نرم نرمک پیش رفتم ، تا بدیدم صحنهء دیونه ای ، مادری کور و فلج در حالت افتاده ای، پدری مات و پریشان حال هم در گوشه ای ، پسرک از سوز سرما می زند دندان به لب ،دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای، پس از آن لعنت فرستادم به خود ،تا که مست نسازم سوی هیچ ویرانه ای ،تا ببینم

دختری عصمت فروشد   بهر نان خانه ای








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

یه نفرخوابش میادوواسه خواب جانداره

یه نفریه لقمه نون برای فرد ا نداره


*-*-*-*-*-*-*-*

یه نفر می شینه و اسکناساشو میشمره

میخواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یه نفرازبس بزرگه خونشون گم میشه توش

اون یکی اتا قشون واسه همه جا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی دفترش پراز نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی بعدمدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه اینا گرونه این جا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یه نفر تولد ش مهمونیه ، همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن روروزانداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی هرهفته یه روزپزشکشون میاد خونش

یکی داره می میره خرج مدا وا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن

یکی از بر شده دردو ، دیگه انشا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی

یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن

یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره؟

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی دوس داره که کارتون ببینه اماکجا

یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی ازواحدای بالای برجشون می گه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی جای خاله بازی کلاس شنامیره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی پول نداره تا دوروز به شهرشون بره

یکی طاقت واسه ی صدوره ویزا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی  فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بسکه نخورده شب وروزنا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی ازبس شومینه گرمه می افته ازنفس

یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

دخترک می گه خداچراما...مادرش می گه

عوضش دخترکم ، اون خونه لیلا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یکی آزمایش نوشتن واسش،اما نمیره

می گه تزدیکای ما آزمایشگاه نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

بچه ای که تو چراغ  قرمزا می فروشه گل

مگه درس ومشق و شور و شوق ورویا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

داراخیلی چیزا داره ولی سارا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

راستی اسموواسه لمس بهتر قصه می گم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

*-*-*-*-*-*-*-*

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که  توی دنیا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

همیشه تو دنیا کلی فرقه  بین آدما

این یه قانون شده و دیروزوحالا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده

همه چی دسته اونه ، ربطی به شعرا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

ادما از یه جا اومدن، همه می رن یه جا

اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

*-*-*-*-*-*-*-*

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره







نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

هفت نصیحت مولانا

گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)

با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

  وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)

اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه) 







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

6z4rscl.jpg

4kxpudc.gif

 

4kxpudc.gif4kxpudc.gif
به خورشید گفتم : گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم ، گفت :دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده ، گفت : چشمانش پاکی مرا دارند . از دشت سبزی زندگی اش را خواستم ، گفت زندگیت سبز تر اوست . از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم ، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز. از ما تابندگی صورتش را خواستم ، گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل میشوم . به فکر فرو رفتم من در اقبال دستان گرمت ، چشمان پلکت ، سبزی زندگیت ، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز .... این ... بگیر نترس ، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم !


             4kxpudc.gif      

6d2kcp2.jpg








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد...!

 

یادمان باشد اگر آیینه از لب طاقچه افتادو شکست

بر سر بخت و زمان خط ندامت نکشیم.

 

یادمان باشد اگر ساز جهان به مراد دل ما کوک نشد

به زمین و به زمان ساز شکایت نزنیم.

 

یادمان باشد اگر غمگینیم ,

بر سر قافیه ها مهر حقارت نزنیم.

 

 یادمان باشد اگر ثانیه ای در پی خاطره ی یاد کسی جاری بود

یاد آن خاطره را تا ابد در همان ثانیه مختومه کنیم.

 

یادمان باشد اگر در سفر زندگی ,همسفریم

هر کدام جاده را به دو قسمت نکنیم و به راهی نرویم.

 

یادمان باشد اگر آسمان ابری شد

نگذاریم فراموش شود"صفتش آبی بود".








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

عشق ومحبت

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی دانم  نمی فهمم

کجای قطره های  بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست

نمی فهمم

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد

نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست

نمی فهمم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم


می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند


می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را


با همه‌ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه‌ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما


دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم


ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه‌ی پیغمبران را


خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چیزی که پس از آن آمد لبخند بزن


 

لبخند ارزانترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد


 

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمک زد..


 

آفتابگردان سرش را پایین انداخت


 

آری...گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند


 

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید ، محکم باشید و خوشحال.... خداوند در فکر


 

چیز بهتری برای شماست...







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

آرزویم این است


 

نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز


 

مگر از شوق زیاد


 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز


 

و به اندازه ی هر روز


 

تو عاشق باشی


 

عاشق آن که تو را می خواهد


 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد



 

تو را دوست بدارد به همان اندازه


 

که دلت می خواه...


 


 


 








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

برای خوبی هایت

 

برای دستانت

 

ونگاهی که مالامال از احساس است

 

برای سادگی هایت

 

ولبخند مهربانت

 

که پر از محبت است

 

برای چشمانت

 

صدایت

 

نه خودت

 

برای شنیدنت افکارت

 

برای آسمان

 

که بی تو کم رنگ است

 

باور کن

 

دلم تنگ است      

            

 14cfx2r.gif

 







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

2zeci2w.jpg








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

کنار قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه

این قدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه

 

 گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره

ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهر

 

 درسته با منی اما به این بودن نیازدارم

تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوست دارم

 

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگر نه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

 

هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه

 

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم

 

گله می کنم من از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

 

گله می کنم من از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

 

چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه 

زمونه گرگ عشق تو شبیه مکر روباهه

 

شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس

چه رسمی داره این گله سرچنگال گرگ دعواست

 

 تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

 

ببخش خوبم اگه این عشق حیله تورو رو کرد

نفرین به دله ساده که به چنگال تو خو کرد

 

هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه

 

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم




کلمات کلیدی :چوپان و کلمات کلیدی :خاطره و کلمات کلیدی :خنده و کلمات کلیدی :همزاد




نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

چی شده سنگ صبور
خونه ی غم شده باز این دل من
پر ماتم شده باز این دل من
...
تو میخوای این دل من خون بشه دیوونه بشه؟
تو میخوای غصه ی من قصه ی هر خونه بشه؟
نمیخوای سنگ صبور؟
...
اگه من با تو حکایت بکنم
 دل تو میشکنه چون جام بلور
نمیخوام سنگ صبور
...
چه کنم با غم رسوایی دل؟
چه کنم با تب تنهایی دل؟
هی براش قصه میگم، قصه ی غصه میگم
که تو ای دل منو دیوانه نکن
پر و بالم رو نسوز
منو پروانه نکن
...
میدونی؟ همدم شبهای سیاه دل من
عاقبت سر به بیابون میذارم
میرم اونجا که صفاست، میرم اونجا که وفاست
میرم اونجا که فقط محرم این سینه خداست
ولی ای یار دلم، ای دلت خونه اسرار دلم
من پر از مهر و وفام، تو رو با خود میبرم
تو رو ای سنگ صبور، همه جا تا دل گور








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

می خواهم دمی بیاسایم ...آسایشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...

 زندگی دوباره آغاز می شود ...

 باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
 من نبودن را ترجیح می دهم ...
 خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختیار تو را درک نکرده ام !!!
 زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
 و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
 که تو اینجا چه می کنی؟!
 احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
 همین  و همین !
 کوله‏بارم را بسته‏ام
 برای یک سفر طولانی
 به مقصدی نامعلوم

همراه قاب عکسم

و خیال تو








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

خدایا !

ناپاکم و گناه آلود ،

اما می دانم

اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی

قلب من چون برف ، سپید و پاک خواهد شد .

و آنگاه به حضور پرنورت

راه خواهم یافت








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند:دخترنان خور است و با خودش گفت:

ای کاش میشد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب بابا از سنگ نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر با سنگ درزد

یک چند،مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت درآورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و امد هدیه ای آخرسر آورد

من بچه بودم وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشترآورد؟؟؟

دست مرا محکم گرفت وبا خودش برد

دیدم که بابا کم ...نه،از کم کمترآورد

تنگ غروب بابا از سنگ نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و ...

رفت ونیامد ،باز اما دختر آورد




کلمات کلیدی :بابا



 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

وقتی دلت گرفت

 

 

وقتی که دلتنگ شدی 

 

وقتی که دیدی هیچ کس نیست که باورت کنه 

 

وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و درد دلات گوش بده 

 

برو کنار پنجره پنجره رو باز کن 

 

یه نگاه به آسمون بنداز 

 

فرقی نداره صبح باشه یا شب  

 

آفتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن..

 

نا خودآگاه احساس آرامش وجودت را تسخیر می کنه.. 

 

حس می کنی تا اوج ابرا میری 

 

کنار مهربونی که هر چقدر هم پیشش بمونی راضی نمی شی ازش دل بکنی.. 

 

اونموقع می فهمی که اونقدر تنها نیستی 

 

چون یکی هست که همیشه با توست.. 

 

اگر اشکات جاری شد بی خیال، بذار ببارن.. 

 

اونموقع هست که به آرامش واقعی رسیدی.. 

 

و برای مقابله با مشکلات محکم تر شده ای 

 

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه 

 

حتی اگه یه ذره هم شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی 

 

و یادت باشه هیچوقت پیوند چشاتو با آسمون قطع نکنی








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بار آید و برهاندم از بند ملامت




کلمات کلیدی :رب