نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

باختم در عشق

اما باختن تقدیر نیست


ساختم با درد تنهایی

مگر تقدیر چیست؟








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

برقــرار باشی و سبــز
گل من تـازه بمـون
نفسم پیــش کش تــو
جای من زنــده بمون
باغ دل بی تــو خزون
موندنــی باش مهربــون
تو که از خود منــی
منــو از خودت بدون
غزل و قافیــه بی تو
همه رنگ انتــظاره
این همه شعر و ترانــه
همه بی عطر و بهــاره
موندنــی باشی همیشه
لب پاییزو نبــوسی
نشه پر پر شی عزیــزم
مهربون گلم نپــوسی








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

سخن از عشق نباید گفت،
«دوستت دارم» یک جمله بی معناست!
عشق چیزی نیست که بخواهم آنرا
مثل یک بسته اهدایی در جشن تولد،
به تو تقدیم کنم
اگر عاشق باشم
چشمهایم به تو می گویند
دستهایم به تو می گویند
اگر عاشق باشم
می توانی، حتی
از نفسهایم احساس کنی
عشق محتاج به ظاهر سازی
عشق محتاج به زیبایی نیست
سخن از عشق نباید گفت
سخن از عشق نباید زد ....!








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

تنهایی را می پذیرم اگر بدانم

روزی با تو سخن خواهم گفت ...

 
تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم

روزی چشمان تو را خواهم سرود...

 
مرگ را می پذیرم اگر بدانم

روزی تو خواهی فهمید که دوستت دارم...








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

گفته بودی که چرا محو تماشای منی.
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی.
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود.
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

سوزنی از پیوند

و نخی از پیمان

بدهیدم که بدوزم

همه فاصله ها را با شوق

تا دگر فاصله ای یافت نگردد به جهان








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

غنچه از خواب پرید

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

وقتی بارونیه چشمام تو کجایی؟

تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟

وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم

ساکت و خاموشه لبهام تو کجایی؟

وقتی بی تو نازنین بی همنشین و

گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟

وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیسه

یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟

چشمای تو یه فانوس همیشه روشن

وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟

وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه

تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

میخانه را آزین دهید مستانه امشب گشته ام

از عقل و جان و خویش و تن بیگانه امشب گشته ام

از جمله این مینای عشق مجنون شدم مجنون شدم

در بند و زنجیرم کشید دیوانه امشب گشته ام

از شهر و از آداب تان بیزارم و من دل غمین

رو سوی ویرانه کنم بی خانه امشب گشته ام








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم
گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸

روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی 

به همین سادگی 

او رفته است و همه چیز تمام شده 

مثل یک مهمانی که به اخر می رسد 

و تو به حال خود رها می شوی 

چرا غمگینی؟ 

این رسم زندگیست 

پس 

تنها اواز بخوان








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بهار وبابونه نباش"

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای میرسی که لبخند را

بر لبانت می نشاند








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

نه آنچنان عاشـق باش که هیچ چیز را نبینی،

نه آنقدر ببین که هرگز عاشـق نشوی

ایمان داشتـه باش که کوچکترین محبت ها

از ضعیف ترین حافظه ها هم پاک نمیشود.








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

سکوت فریاد هزاران درد است در وسعت انتهای دریا
و

تو بی انتهاترین فریادی که در سکوت من نشسته ای








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

کاش میشد یاد بگیریم

که قبل از اینکه عشق رو گدایی کنیم، به دیگران عشق بورزیم.
کاش میشد یاد بگیریم

 که استحکام دوستیها در صداقته.
کاش میشد یاد بگیریم

که چطور ایراد دیگران رو بگوییم، بدون اینکه ناراحت شوند.
کاش میشد یاد بگیریم

 که در مورد دیگران زود قضاوت نکنیم.
کاش میشد یاد بگیریم

که شکستن دل دیگران از هر کاری در دنیا بد تر و آسون تره.
کاش میشد یاد بگیریم

 که زیباترین درخت، سر به زیرترین درخته

که دروغ نگیم.

کاش میشد یاد بگیریم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

مرا به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهایت را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر؛ سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بعدش اعتنا نکن

 








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تو را آزاد می خواهم




کلمات کلیدی :تو را آزاد می خواهم




نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸

شایسته این نیست که باران ببارد

ودر پیشوازش دل من نباشد

وشایسته این نیست که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم؟

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید

چرا خواب باشم؟

عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد؟

و هنگامه عشق را در دل من خبر داد؟

کجا بودی ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان راننوشیدم و تشنه ماندم؟

بخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

 

تو را دیدم ای عشق

و دیگر زمین آسمانی ست

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم

تو را دیدم ای عشق

و آموختم از تو آغاز خود را

نگاه تو کافیست

من آموختم ریشه رویش باغها را

و باران خورشید ها را...








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸

زندگی بد نیست
بد ماییم که درآنییم
زندگی بودن و خواستن است
ما نخواستیم و نبودیم
زندگی آب روان است به دریا
ما روانیم بدریا کی رسیم؟ خدا ندانیم
زندگی شمع دل افروز جهان است
ما جهانیم که پروانه آنیم
زندگی باور شیرین زمان است
ما زمانیم که یک لحظه نمانیم
من ندانم زندگی از من چه می خواهد دگر
آنچه می خواهد ز ما خود نگفت و ما ندانیم
زندگی نسیم دریاست که یک لحظه نماند
ما نسیمیم که در این دریا نمانیم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

سعدی




کلمات کلیدی :سعدی




نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز ........ باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"
فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...







 

نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸

 

روزی کـه دلـم پیش دلت بود گرو
دستان مـرا سخت فشردی کـه نرو
امروز دلت به دیگری مایل شد
کـفـشـان مـرا جفت نمودی که برو ...








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

گر چه میدانم که عمری در غریبی زیستم

مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام

تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم

در عبور از لحظه ها بر پای اشتیاق

لب شکست از خستگی

اما چنان می ایستم

روزگار بقیه عمر سبزم را ربود

گر چه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم

ای فریماه شب تار یاریم کن

تا بدانم سا یه گمگشته ی از کیستم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام  کز داغ  تنهایی به صحرا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج عشق

شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام  کز داغ  تنهایی به صحرا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج عشق

شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸

به نام خدا

سلام سلام و سلام.آخ اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود

خیلی شرمندم کردید  از اینکه با پیغام هایی که میزاشتید و منم

جز رو سیاهی برای ندادن پاسخ به شما خوبان چیزی نداشتم.

خیلی گرفتار  شده بودم مثل خود مارکوپولو .علی ایهال تو این مدت

که سعادت با شما بودن نصیبم نشد دوست بسیار عزیزم سرکار

خانم بختیاریان خیلی برای وبلاگ من زحمت کشید که فکر

نمیکنم بشه جبران کنم حبیبه جان خیلی ازت ممنونم

از اینکه نمیتونستم پیغام شما مخصوصا

این کوتوله شیطون و سایر دوستان رو بدم من رو ببخشید

از این پس در خدمتتونم.نمیدونید که چقدر خوشحالم که با

شما دوستان گلم هستم.بازم عذرخواهی میکنم

محمدرضا علیزاده باب تنگلی عزیز.شاهین عدالت

دوست خوبم و کوتوله مریخی ووووووو

همتون رو دوست دارم باور می کنید؟؟؟








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸

کودکی یادت بخیر

یاد آن دوران خوب

یاد آن دوران که بود

اسب من یک شاخه چوب

 

روی اسب چوبی ام

می نشستم شاد شاد

با دو پای کوچکم

می دویدم مثل باد

 

می نشستم در چمن

پیش یاس و یاسمن

شاپرک ها می شدند

یار و همبازی من

 

توی تابستان گرم

می دویدم سوی آب

مثل ماهی میشدم

وقت بازی توی آب

 

در زمستان های سرد

روی برف کوچه ها

گرم بازی می شدم

در کنار بچه ها

 

کودکی یادت بخیر

یاد دنیای خیال

یاد آن دوران که من

می پریدم با دو بال

 

در خیالم می شدم

چون کبوتر شادمان

می گشودم بال و پر

در میان آسمان

 

کودکی عکس تو را

می گذارم توی قاب

کودکی شاید تو را

من ببینم توی خواب

 

کودکی روی لبم

غنچه های خنده است

شادی دوران تو

توی قلبم زنده است




کلمات کلیدی :یاد آن دوران خوب




نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸

خداوندا در این دنیای رنگارنگ

ساده بودن و ساده زیستن را از که بیاموزیم

خداوندا در این دنیایی که آدمها همانند عروسکانند

هر روز نقابهای خود را تغییر میدهند

دوست و دشمن را چگونه تشخیص دهیم

خداوندا روزگار شده بازیچه دست این رنگین صفتان

حال با این همه رنگ

کجاست یکرنگی و بی رنگی

خدایا میدانم که میان این همه رنگ زیباترین رنگ چیست

همان رنگی که از آن توست

پس خداوندا

میان این همه رنگ کمکم کن تا رنگ رنگین تو را بیابم

خداوندا بدادم برس تا بی رنگ نمانم

 

پرانتز باز








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸

**********************************

باز برمیگردم به تنهای ام

 

به آن اتاق زیبای تنهایی

 

به آن خلوتگاه همیشگی ام

 

در اتاقم قدم می گذارم به دوران کودکی

 

چه زیبا بود و دوست داشتنی

 

کودکی هر چه بود

 

پاک بود و بی ریا

 

اینک زمان زمان کودکی ایست

 

باید کودک بود و زندگی کرد

 

زندگی را فهمید زندگی را چشید

 

همیشه دوست دارم بر گردم و کودکی باشم

 

ولی هیچ وقت همه چیز بر وفق مراد نخواهد بود

 

از اتاق و از تنهایی ام کمک می جویم

 

تنهایی ام می گوید

 

دیوانه باش و دیوانه وار زندگی کن

 

تنها دیونه است که روح آرامش را میبیند

 

همین و بس

 

دیوانه یک مشکل دارد آن هم دیوانگی

 

و دغدغه نگاه ترحم آمیز

 

اما تو هزاران مشکل داری

 

دیوانه باش و دیوانه بمان و دوانه وار هم بمیر

**********************************