نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

پنجره را باز کن

 

تا خدا را صدا بزنی

 

تا بگویی

 

چقدر دوستش داری

 

اگر آنقدر کوچکی یا خسته

 

که دستت به دستگیرۀ پنجره نمی رسد تا بازش کنی

 

آهسته خدا را صدا بزن

 

تا پنجره را باز کند

 

تا بگوید

 

چقدر دوستت دارد








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

من صد و چهل بار مردم
و هر بار
با بوسه های تو
زنده شدم.
و اینک
که لبان تو نیست
جرأت مردن ندارم
!








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

 

باید از ثانیه ها گذشت

 

 تا به دقایق رسید

 

کاش ثانیه ها متوقف میشد

 

تا به دقیقه جدائی نمیرسید!!!








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

 

باید برای تو چتری بخرم

چتری نه برای روزهای بارانی

چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸

 که بر نمی گردی تو هیچوقت

 نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

 فقط بیا

 در خزان خواسته هام

   کمی قدم بزن

    تا ببینمت

 دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸

چقدر حقیرند مردمانیکه نه جرات دوست داشتن دارند

 

نه اراده دوست داشتن

 

نه لیاقت دوست داشته شدن

 

و نه متانت دوشت داشته شدن

 

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند








نویسنده : کوروش ستاری ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸

بدون اراده متولد می شوی

با حیرت زندگی میکنیم و سپس

با حسرت میمیریم، اما آنچه که هرگز

فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوستی های پاک و بی آلایش است