نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

تقدیم  به   علمدار  عشق   عباس(ع)

شبی پروانگان در میهمانی طالب شمع شدند،قرار شد تا یکی از پروانگان از شمع برای دیگران خبر آورد

پروانه اول به سمت شمع رفت و از دور به تماشای نور و حرارت آن نشست و بازگشت ، اما صاحب

 نظر جمع گفت تو از شمع خبر نداری ، پروانه دوم به شمع نزدیکتر شداما صاحب نظر به او هم گفت تو نیز 

 از شمع خبر نداری ، تا اینکه پروانه سوم درحالی که مستِ مست شده بود به سمت شمع رفت و روی آن نشست،

 با آن آتش گرفت و هم رنگ آن شد  صاحب نظر رو به جمع گفت :

 

برای  مشاهده کامل مطلب لطفا   ادامه مطلب را کیلیک کنید 


                                   

داستان پروانه چهارم ، داستان غریبی است ، داستان پروانه ای که از همان کودکی برای در کنار شمع سوختن تمرین کرده بود ، آنگونه که گویا برای همین به دنیا آمده بود . اما روز میهمانی پروانگان، صاحب نظر سرنوشت دیگری برای پروانه چهارم رقم زد . قرار شد پروانه چهارم برای آنکه در کنار شمع بسوزد ، کاری برای شمع انجام دهد. وه که چه لحظه ی عاشقانه ای است آن هنگام که معشوق از عاشق چیزی بخواهد ! پروانه ای که همه ی آرزوی این سالهایش جان دادن در کنار شمع است، را که از آب آوردن برای خیمه گاه هراسی نیست ، هست ؟! پروانه راهی ، راه رسیدن به شمع شد .

**********************************************************

 

وقتی مشک خود را پر از وفای به معشوق کرد ، گرمای شمع را بیش از هر زمان دیگر حس می کرد ، در وجودش شور شوقی به پا شده بود . رو به سوی خیمه گاه کرد. حال از دور نور شمع را نیز می دید ، هر قدمی که بر می داشت گرمای شمع در وجودش بیشتر می شد. کم کم مانند پروانه سوم مست شمع شد، آنقدر مست که، قطع شدن بال راستش را حس نکرد . پروانه ای که سالها برای رسیدن به شمع تمرین کرده بود را یک بال هم می توانست به مطلوب برساندحرارات شمع در وجودش چنان غوغا کرده بود که قطع بال دوم  نیز او را باز نداشت. پروانه بی بال و مست رو به سوی شمع می رفت.               

 

      اگر که تشنه کامم از باده ی تو مستم//  چه غم اگر جدا شد از عشق تو دو دستم

 

چون عشق بازی پروانه با شمع کامل شد ، صاحب نظر این بار مدرک وفاداری پروانه را هدف گرفت ، شور شوق عاشق را نشانه رفت ، آرزوی سالیان دراز عباس را قصد کرد  و امان از آن لحظه که وفای عاشق به معشوق بر باد برود! عباس همان عاشق و شیدای شمع،رو از شمع بر گرداند. راه دیگری در پیش گرفت اما این بار هم قدم که بر می داشت بیشتر آتش می گرفت .داستان عجیبی است داستان پروانه چهارم ، پروانه شمع شد و شمع پروانه ، گویا قرار بود عباس در کنار حسین بسوزد اما اتفاق دیگری افتاد پروانه آنقدر شرمنده شده بود که حسین در کنار او آتش گرفت .....

صاحب نظر  که این صحنه های عاشقانه را آفریده بود ،  آرزوی پروانه ی سوخته را طور دیگری پاسخ داد :

 

بیا مرا کمک کن ای آشنا به دردم ....... که دور مادر تو پروانه سان به گردم


می دانید چیست ؟! اصلا قرار نیست ما ، همه مثل پروانه سوم

به شمع  برسیم ، اگر دستمان خالی شد اگر توان رسیدن به

شمع را هم نداشتیم ، فقط کافی است کمی شرمنده معشوق

 باشیم ، آن وقت خواهید دید که این شمع است که به

سراغمان می آید .

جا دارد از خجالت عاشق اگر بمیرد .... به دست خالی من معشوق بوسه گیرد