نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

کربلا مى‏دانم من و تو هر دو دلتنگیم من دلتنگ درک نکردن واقعه عاشورا

و تو دلتنگ مردان نامرد روز عاشورا که حسین زمانشان را یارى نکردند .
کربلا بغض فرو خورده‏ات را امروز براى من شکوفا کن و بگو بگو

کربلا . . . کربلا . . . خاطر کوچکم دیگر یاراى گفتن ندارد .
تو بگو: بگو که چگونه تاب آوردى؟
بگو که چگونه توانستى صحنه عاشورا را ببینى و خم بر ابرو نیاورى .
بگو که چطور شیهه اسبان هنوز در گوش جانت طنین انداز است .
بگو، بگو که هنوز هم که هنوز است در سجده نمازت براى واقعه

عاشورا خون گریه مى‏کنى .بگو بگو که هنوز به یاد تشنگى کربلا کام

جانت‏خشک خشک است و جگرت هنوز هم به یاد آن روز تبدار است .
کربلا بگو بر تو چه گذشت آن زمان که قافله عشق با خیل خصم به مبارزه

برخاست و تو چگونه توانستى تحمل کنى که کبوتران قافله عشق یکى پس از

دیگرى جلوى چشمانت پرپر شوند و آیا جگرت آتش نگرفت؟
آیا جگرت آتش نگرفت زمانى که امام حسین (ع) تنها و بى‏یاور

در برابر انبوه دشمن ایستاده بود، آه مى‏دانم که گفتى دستانت ‏بسته بود و پاهایت

از حجب و حیا یاراى راه رفتن نداشت و از چشمانت‏باران خون مى‏بارید
و راستى آن هنگام که شمر بى‏حیا سر از تن گل آلاله شفق فام قافله جدا مى‏کرد

در قلب تو آشوبى به پاخاست و طوفانى در گرفت که دیگر چشم را یاراى دیدن نبود .
کربلا هنوز با تو درد دل دارم که برایت خواهم گفت . . . .