نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

مى‏خواهم بقچه حرفهاى بردوش مانده‏ام را براى تو پهن کنم نمى‏دانم، نمى‏دانم تاب شنیدن حرفهایم را دارى یا نه؟
تو خود بگو حدیث عشق را با کدامین زبان قاصر مى‏توان بیان کرد
و راستى گفتى که در گذر زمان شاید کربلا و آن غم جانسوزش را فراموش کنم و تو (کربلا) واقعا نمى‏دانستى یا در خاطرات نمى‏گنجید که هر چه مى‏گذرد داغ آن غم پنهانى تو در من سوزناک‏تر مى‏شود به قدرى که بندبند تنم را به آتش کشیده است .
کربلا اندکى درنگ کن تو که خود شاهد بودى
برایم بگو: هنوز صداى شیهه اسبان تشنه قافله عشق را مى‏شنوم
هنوز گرد و غبار سم اسبان را به چشم مى‏بینم
 
هنوز رد پاى غریبانه حضرت زینب سلام الله علیها بر روى تل زینبیه باقى مانده است .
هنوز نواى دلنشین آخرین نماز امام حسین (ع) در گرما گرم ظهر عاشورا آن مقتداى هر چه عاشق که هست در گوش جانم طنین انداز مى‏شود
هنوز پرپر شدن آن نو گل نوخاسته دامن ائمه را مى‏بینم و مشاهده مى‏کنم
هنوز فریاد العطش العطش طفلان معصوم حرم در تاریخى از فراسوى سال‏ها به گوش مى‏رسد آیا تو مى‏شنوى .
هنوز آواى «یا اخا ادرک اخاى‏» ابوالفضل العباس (ع) در گوش زمین و زمان به کرات تکرار مى‏شود و اگر قدرى درنگ کنى به گوش جان مى‏توانى آن را بشنوى .
هنوز فریاد «هل من ناصر ینصرنى‏» حضرت امام حسین (ع) را به رسایى مى‏شنوم،
نمى‏دانم که آیا تو آن لحظه را درک کردى یا نه؟ . . . .