نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧

کسی میبرد سوی خیمه ها نعش نگاهت را

 

    و در جام  شفق می ریخت طعم تلخ آهت را

 

تو زانو میزدی به خاک و پشت آب خم میشد

 

و می بوسید لب های عطش چشم سیاهت را

 

تو در رقص جنون و مشک اشک افشان و دل بی تاب

 

چه زیبا یاوری کردی امیر بی سپاهت را

 

کبوتر های دستت را که پردادند نالیدی

 

بیا خورشید تنـهایم بیا کشتند ماهت را

 

و آن سوتر بدون جذبه دستان سرسبزت

 

به قربانگاه میبردند تنها تکیه گاهت را  

 

 ببین پروانه های تشنه ات در دشت می چرخند

 

و معصومانه می جویند آغوش پناهت را  

       

در اوج لحظه های شوم  و حسرت جان دادی

 

کسی میبرد سوی خیمه ها نعش نگاهت را