نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧

از خداوند خواستم درد را از من بگیرد

خداوند گفت نه.

وظیفه من نیست دردت را از بین ببرم تو خودت باید

دردها را رها کنی.

از خداوند خواستم به من بردباری عطا کند.

خداوند گفت نه.

بردباری حاصل فرعی آزمایشات سخت است.اعطایی نیست

بلکه باید آن را به دست آوری.

از خداوند خواستم به من خوشبختی بدهد.

خداوند گفت نه.

خوشبختی در دست خودتان است من به شما برکت میدهم

از خداوند خواستم رنج را از من بگیرد.

خداوند گفت نه.

رنج شما را از جاذبه های دور می کند و به من نزدیک.

از خداوند خواستم روحم را تعالی بخشد.

خداوند گفت نه.

شما باید خودتان رشد کنید و من به شما شکل می بخشم تا بارور شوید.

از خداوند خواستم همه چیزهایی را که موجب لذت بخش

بودن زندگی می شود به من دهد.

خداوند گفت نه.

به شما زندگی می دهم تا از همه چیز لذت ببرید.

از خداوند خواستم به من کمک کند دیگران را همان قدر دوست داشته باشم

که او مرا دوست دارد.

خداوند گفت هان... سر انجام سر عقل آمدی.

از خداوند خواستم برایم دوستانی بفرستد.

او شما را فرستاد سلام