نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

6z4rscl.jpg

4kxpudc.gif

 

4kxpudc.gif4kxpudc.gif
به خورشید گفتم : گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم ، گفت :دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده ، گفت : چشمانش پاکی مرا دارند . از دشت سبزی زندگی اش را خواستم ، گفت زندگیت سبز تر اوست . از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم ، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز. از ما تابندگی صورتش را خواستم ، گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل میشوم . به فکر فرو رفتم من در اقبال دستان گرمت ، چشمان پلکت ، سبزی زندگیت ، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز .... این ... بگیر نترس ، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم !


             4kxpudc.gif      

6d2kcp2.jpg