نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧

 

 

هو الحق

 

تنهاییم کودکی بود،

 

که نه رویایی داشت برای پرواز آرزوهایش

 

و نه انگیزه ای برای به ثمر نشستن درخت امیدهایش.


کاش ،حرفهایم گریزی بود بر وجود تو

 

و کاش دلم روزنی داشت بر جوشش خون تازه ی عشق.


خستگیها گاهی چنان حلقومت را می فشارند،

 

که آرزوی "مرگ" بهترین آرزوییست که تو را به خوشبختی

 

رهسپار می سازد و زندگی ،عصیانی میشود بر وجود حق لایزال!


 براستی "من" بهای تنهایی خستگیهایی را می دهم

 

که جز با یاد مرگ آرام نمی گیرند؟؟


آیا پهنه ی دنیا و خدای آفریدگارش،

 

همین را لیاقت من از آفرینش "من" دانسته اند؟

 

و هنوز نمیدانم که:

 

اگر هست چرا نیست می شود و اگر نیست چرا هست؟