نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

اگر روزی ز عرشت به زمین آیی و برای تکه نانی دستت را سوی نامردان دراز کنی

زمین و آسمان را کفر می گویی ، نمی گویی ؟

شبی مست می گذشتم از کنار کوچه ای ، تا چشم مستم خیره شد به پنجره ای ، نرم نرمک پیش رفتم ، تا بدیدم صحنهء دیونه ای ، مادری کور و فلج در حالت افتاده ای، پدری مات و پریشان حال هم در گوشه ای ، پسرک از سوز سرما می زند دندان به لب ،دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای، پس از آن لعنت فرستادم به خود ،تا که مست نسازم سوی هیچ ویرانه ای ،تا ببینم

دختری عصمت فروشد   بهر نان خانه ای