نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧

آخرین نگاهش همچون آتشی بر جانم شرر افکنده....!

به خود می گویم آیا باز او را می بینم یا این نگاه آخر همچون وداعی سوزناک است

که این گونه قلبم را از طپش وا میدارد.با رفتن او با چشمانم بدرقه راه او می شوم

تا آن لحظه که بجز تصویری از اندام زیبایش چیزی دیگر در خاطرم باقی نمی ماند...

خدایا باز هم همچون تو تنهای تنهایم...!!اشک در چشمانم حلقه میزند ، اولین قطره آن

با اشتیاق بر روی گونه هایم سر میخورد اکنون باز پا در میان کوچه های خلوت خیالم میگذارم

ولی این بار بدون او باید این مسیر را پیاده طی کنم .باد پاییزی در میان کوچه رویاهایم می پیچد

و موهایم را به بازی میگیرد، بوی تن او را در این خلوت به خوبی حس میکنم!

به یاد روزهایی می افتم که دستان سپید و گرمش را همچون ساقه نیلوفری در دستانم گرفته بودم

و از گرما و حرارت دستانش به خوبی پی به افکارش می بردم که چگونه در آتش وصال میسوزد