نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧

وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود
وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم
و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند
وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهم مان است
و رنج ها بیشتر از صبرمان
وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ...
آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ....
آن وقت است که تو را صدا می کنیمتو را آه می کشیم
تو را گریه می کنیم تو را نفس می کشیم
و تو جواب می دهیدانه های اشکمان را پاک می کنی
گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی
و دل شکسته مان را بند می زنی
بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی
وبیشتر از لبها ، لبخند!
دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین
نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید ....
آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!
ما بدترین کار را می کنیم....
نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم ما فخر می فروشیم 
یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد
و خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک
ما همیشه فراموش می کنیم....
ما همیشه از یاد می بریم....
ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است!!!