نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

 

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود

 

بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه کبوتر می چید

 

از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

 

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید

 

ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد


پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت


بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت


پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد

 

وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد

 

و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

 

کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت


گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله
داشت