نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

چشمانم را باز می کنم

صدای خروسی را میشنوم که با فریاد خود ندای صبح آمد را سر می دهد

در آن دور دست خورشید به آرامی از پشت کوه هویدا می شود

و شب به احترام عظمت نورش به فراموشی سپرده می شود

بوی سبزه تمام فضا را عطر آگین کرده است

صدای آب را دوست دارم

به کنار چشمه می روم طنین آبشار گوشهایم را نوازش می دهد

قدری آب می نوشم

چه گوارا!

چه سرد!

my deram

همچنان غرق در لذت و خوشی بودم و با احساساتم سر می کردم

که ناگهان!

ناگهان صدایی زنگ مانند در گوشم خش خش می کرد

انگار می خواست من را از درون رویاهایم به بیرون بکشد

آری این صدای زنگ ساعت بود

که همچون بوق مرگ آوری به رویاهایم فرمان ایست می داد

بار دیگر چشمانم را باز می کنم

اما این بار...

این بار به جای ندای صبح آمد صدای بوق ماشین هاست

جای کوه برج است و جای خورشید ابر

هرچه عمیق تر تنفس می کنم و بو می کشم نشانی از عطر سبزه در فضا نمی یابم

تنها غبار است و دود

به دنبال چشمه نیز رفتم

ولی...

ولی جوبی پر از کثافت را جای آن یافتم

آری

دگر باره به پایان آمد این رویا

شروع شد زندگی نیستی

شروع شد رنج و بی حسی...!