نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

خسته ام میفهمید!؟


خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن


خسته از منحنی بودن و عشق


خسته از حس غریبانه این تنهایی


به خدا خسته ام از این همه تکرار


به خدا خسته ام از این همه لبخند


به خدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در


همه ی عمر دروغ گفته ام من به


گفته ام:عاشق پروانه شدم


واله و مست شدم از ضربان دل گل


شمع را می فهمیدم


کذب محض است


دروغ است


دروغ !!


من چه میدانم از حس پروانه شدن


من چه میدانم گل عشق را می فهمد


یا فقط دلبریش را بلد است!؟


من چه میدانم شمع


واپسین لحظه مرگ


حسرت زندگیش پروانه است؟


یا هراسان شده از فاجعه نیست


به خدا من همه را لاف زدم


به خدا من همه ی عمر به عشاق حسادت


باختم من همه عمر دلم را به سراب


باختم من همه عمر دلم را


به حراس تر یک بوسه به لبهای


به خدا لاف زدم


من نمیدانم عشق


رنگ سرخ است؟


آبیست؟


یا که مهتاب هرشب واقعا مهتابیست


عشق را در طرف کودکیم


خواب دیدم یکبار


خواستم صادق و عاشق باشم


خواستم مست شقایق باشم


خواستم غرق شوم


در شط مهر و وفا


اما حیف


حس من کوچک بود .


یا که شاید مغلوب


پیش زیبایی ها !!


به خدا خسته شدم


می شود قلب مرا عفو کنید؟


و رهایم بکنید


تا تراویدن از پنجره را درک کنم؟


تا دلم باز شود!؟


خسته ااااااااااااااااااااااااام درک


میروم زندگیم را بکنم


میروم مثل شما


پی احساس غریبم تا باز


شاید عاشق بشوم