نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧

یکی دلداده با دلدارطناز

بدشت اندرهمی شد دوش با دوش.

براه اندریکی شط خروشان

پدید آمد همه موج وهمه جوش:

پلنگ از بانگ رعدش خسته در کوه

 نهنگ از تاب موجش رفته از هوش.

گلی زیبا پدید آمد برآن آب،

فشرده  دیو  امواجش در آغوش!

بگفت آن شوخ: کاش این گل مرا بود،

 که زینت دادمی از وی برو دوش!

درآب افکند عاشق خویشتن را

همان ناگشته یار از گفته  خاموش.

چو آن  گل را  پس از رنج  فراوان

 بچنگ  آورد از او شد طاقت هوش،

سوی یارش فکند و گفت و جان داد:

" بگیر این گل مکن مارا فراموش"