نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

خدا نشونشُ از کی بگیرم
دارم دق می کنم بزار بمیرم
اخه هنوز دلش از جنس سنگه
هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه
چطور دلش اومد از پا بیفتم
بهش نازک تر از گل هم نگفتم
باور ندارم من تنها بزاره
دلم واسش یه ذره شد اما دیگه نیست
لعنت به تو ای دست سرد روزگار
حالا فقط من موندم با چشم خیس
هر چی بگی واسط همون میشم
فقط یه بار دیگه بیا دستم بگیر
بین اسمون بی کس من
اون نمی یاد پیشت دیگه بهونه نگیر
حالا من موندم همین دو تا چشم گریون
موندم تو این کوچه ها اس پاس حیرون
حالا من موندم تو با این شب بی ستاره
من تو خاطرات اشک دوباره
خدا ازت می خوام یادش نیفتم
چه حرفایی که از عشقم شنفتم
خدا اگه نمی شنوه صدامو
بهش بگو دلیل گریه هامو
اونی که گفته بود عاشق ترینم
حتی خیالاتش به دل می شینه