نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸

شایسته این نیست که باران ببارد

ودر پیشوازش دل من نباشد

وشایسته این نیست که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم؟

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید

چرا خواب باشم؟

عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد؟

و هنگامه عشق را در دل من خبر داد؟

کجا بودی ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان راننوشیدم و تشنه ماندم؟

بخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

 

تو را دیدم ای عشق

و دیگر زمین آسمانی ست

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم

تو را دیدم ای عشق

و آموختم از تو آغاز خود را

نگاه تو کافیست

من آموختم ریشه رویش باغها را

و باران خورشید ها را...