نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند:دخترنان خور است و با خودش گفت:

ای کاش میشد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب بابا از سنگ نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر با سنگ درزد

یک چند،مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت درآورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و امد هدیه ای آخرسر آورد

من بچه بودم وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشترآورد؟؟؟

دست مرا محکم گرفت وبا خودش برد

دیدم که بابا کم ...نه،از کم کمترآورد

تنگ غروب بابا از سنگ نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و ...

رفت ونیامد ،باز اما دختر آورد




کلمات کلیدی :بابا