نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

گفت : صد بار اگر توبه شکستی باز آ

گفتم : میشه یه ارفاق بکنی ؟

گفت : چه ارفاقی؟

گفتم : آخه شد صد و یک بار !

گفت : بیا..

گفتم : با چه رویی ؟

گفت : تو فقط بیا . من می بخشم

گفتم : آخه رمقی برام نمونده . گناه ضعیفم کرده .

 نمی تونم بپرم ...

گفت: درمانت پیش خودمه .. تو فقط بیا

گفتم : آخه آخرین بار همین دیروز بود .

 من رو با مهربونیت بد عادت کردی

گفت: دیدی بازم داری بهونه می تراشی!

به تومهربونی کردن هم نیومده؟

اگه مهربونی نمی کردم که................

گفتم : برام سخته به سمتت برگردم .. سخته .

گفت:این منم که  هر روز دارم میام در قلبت رو میزنم

اما تو در رو باز نمی کنی !

گفتم : جز شرمندگی هیچ چیزی ندارم ..

گفت: همین خیلی برای من با ارزشه ...

این که خودت بدونی چی کاره ای ..

گفتم : این بار کمکم کن تا برای همیشه پیشت بمونم

گفت : باشه مثل همیشه کمکت می کنم

 اما انگار کمک های شیطان را بیشتر دوست داری!

گفتم : ................................

گفت : هیچ نگو .. فقط بیا.......بیا....................