نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

من خدا را دیدم


شبی از شبها بود
 
ماه پیدا بود

غصه ی روز گذشته

در دلم غوغا بود

یکنفر گفت مرا

که خدا دوست ندارد تو را!

که اگر داشت تو هم میدیدی

وای خدایا!تو چرا دوست نداری مرا؟!

گریه کردم و با آب دو چشم

یک وضو بستاندم

و نمازم خواندم

و سخن ها گفتم

و خدا ساکت بود

و تماشا می کرد

"راست می گفت خدایا

تو چرا دوست نداری مرا؟"

گریه کردم خوابم برد

و خدا را دیدم

که تماشا می کرد

بار اول بود که من می دیدم

و چه زیبا بود

چشم ها می دیدند

اما کاش سخن می گفتم

که می گفتم:این همه زیبایی

وای خدایا من چرا نابینا؟

هیچ نگفتم اما

او شنید

سلام  خدمت شما دوست عزیز
جسارتا ادامه مطلب رو گذاشتم
برای بعد راستش زیاد بود گفتم
حوصله میخواد کسی به خودش زحمت بده و همشو بخونه