نویسنده : حمید ستاری ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

می خواهم دمی بیاسایم ...آسایشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...

 زندگی دوباره آغاز می شود ...

 باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
 من نبودن را ترجیح می دهم ...
 خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختیار تو را درک نکرده ام !!!
 زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
 و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
 که تو اینجا چه می کنی؟!
 احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
 همین  و همین !
 کوله‏بارم را بسته‏ام
 برای یک سفر طولانی
 به مقصدی نامعلوم

همراه قاب عکسم

و خیال تو