از حضرت سعدی....

آمدی وه که چه مشتاق و پریشانبودم

تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیم از ذکر توخاموشی بود
که در اندیشه اوصافتو حیران بودم
بی تو در دامنگلزار نخفتم یک شب
که نه دربادیه ی خارمغیلان بودم
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
ورنهدور از نظرت کشته هجران بودم
بهتولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمانبودم

سعدی

/ 2 نظر / 5 بازدید
م.ف

سلام!عیدتون مبارک! نمیدونم چرااین سعدی همه ش باعث خنده ی منه!اون خنده ی دیشبم به خاطرهمین بود!!!نمیدونم چراتوذهنم سعدی یه مردچاق وکوتاه قده که یه کلاه بلندهم روسرش داره!!برعکس حافظ که خوش چهره وبلندقده(تخیل دیگه کاریش نمیشه کرد.هههه)!![خنده] روح هردوشون شاد... اوووول[نیشخند]

سیاوش

سلام آقاکوروش.حال شما؟ بعضی ازمطالبتون روخوندم.جالبن.فقط این مطالب روخودتون مینویسید؟شماشاعرید؟اون مطلب پست قبل روخیلی جاهادیدم.اماتابه حال کسی ننوشته متن کارچه کسیه درواقع. شمامیدونیدنوشته چه کسیه؟ موفق باشید. [قلب]