ساختم...سوختم....

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یاسوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپاسوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحراسوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجاسوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریاسوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنهاسوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

/ 1 نظر / 5 بازدید