از سیمین بهبهانی

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشامی کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسون گریاو را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتدمرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بینی بگو، درچشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در او عریان تماشا میکنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگرانباری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم کهارزان تر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو راگویم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پایخود زنجیر عشقت وا کنم
گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

/ 1 نظر / 5 بازدید
م.فخیمی(نجوم)

در چشم چون آیینه ام تعبیرقشنگیه ازچشم انسان.واقعامیشه رازدل روتوچشای آدم دید!البته گاهی!!!